و جاهدوا فی الله حق جهاده

سیب سرخی سر نیزه است دعا کن من هم ، این چنین کال نمانم ...به شهادت برسم

و جاهدوا فی الله حق جهاده

سیب سرخی سر نیزه است دعا کن من هم ، این چنین کال نمانم ...به شهادت برسم

دیروز از هر چه بود گذشتیم ؛ امروز از هر چه بودیم.
آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز.
دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود.
جبهه بوی ایمان می داد و اینجا ایمانمان بو می دهد.
الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم.بصیرمان کن تا از مسیر بر نگردیم و آزادمان کن تا اسیر نگردیم

**پیشاپیش عذر می خوام،،،به علت مشغله ی فراوان نمی توانم دنبال کننده ی خوبی باشم**

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۵ اسفند ۹۵، ۱۱:۵۱ - گل نرگس
    :(

قدرشناس باشیم

شنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۴، ۰۷:۰۸ ب.ظ

در روزگاران قدیم درخت سیب تنومندی بود....با پسر بچه ی کوچکی....

این پسر بچه خیلی دوست داشت با این درخت سیب مدام بازی کند .از تنه اش بالا رود. از سیب هایش بخورد و در سایه اش بخوابد.

زمان گذشت....

پسر بچه بزرگتر شد و به درخت بی اعتنا....دیگر دوست نداشت با او بازی کند.....

اما روزی دوباره به سراغ درخت آمد.

درخت سیب به پسر گفت: "بیا و با من بازی کن..."

پسر جواب داد: "من که دیگر بچه نیستم که بخواهم با درخت سیب بازی کنم..."

"بدنبال سرگرمی بهتر هستم و برای خریدن آنها پول لازم دارم"

درخت گفت: "پول ندارم من ولی تو می توانی سیب های مرا بچینی بفروشی و پول بدست آوری.."

پسر تمام سیب های درخت را چید و رفت سیب ها را فروخت و آنچه نیاز داشت خرید و....درخت را فراموش کرد.... و پیشش نیامد ... ودرخت دوباره تنها و غمگین شد...

http://shams212a.persiangig.com/image/13.jpg

مدتها گذشت و پسر مبدل به مرد جوانی شد و با اضطراب سراغ درخت آمد.

درخت از او پرسید: "چرا غمگینی..؟ "

"بیا و در سایه ام بنشین بدون تو خیلی احساس تنهای میکنم..."

پسر(مرد جوان)جواب داد: "فرصت کافی ندارم باید برای خانواده ام تلاش کنم...باید برایشان خانه ای بسازم...نیاز به سرمایه دارم...."

درخت گفت: "سرمایه ای برای کمک ندارم..تو می توانی با شاخه هایم و تنه ام .. برای خودت خانه بسازی..."

پسر خوشحال شد....و تمام شاخه ها و تنه درخت را برید و با آنها خانه ای برای خودش ساخت

دوباره درخت تنها ماند ...و پسر برنگشت...زمانی طولانی بسر آمد....

پس از سالیان دراز برگشت که پیر بود وغمگین ........و تنها....

درخت از او پرسید: "چرا غمگینی؟ "

ای کاش می توانستم کمکت کنم....اما دیگر نه سیب دارم نه شاخه و نه تنه ...

حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو"هیچ چیز برای بخشیدن ندارم... "

 پسر( پیر مرد) در جواب گفت: "خسته ام از این زندگی و تنهاام فقط نیازمند بودن با تو ام آیا می توانم کنارت بنشینم....؟ "

پسر (پیر مرد)کنار درخت نشست ...و تا  سالیان دراز در شادی و اندوه کنار هم بودن..

آیا آن پسر بی رحم و خود خواه بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه.....................؟

درخت همان والدین ماست.....

ما همه شبیه او هستیم و با والدین خود چنین رفتاری داریم..؟؟؟

به این مهم توجه کنیم که ....

پدر ومادر ها همیشه به ما همه چیز می دهند تا شادمان کنند و مشکلاتمان را حل می کنند و تنها چیزی که از ما می خواهند اینکه...

 "تنها یشان نگذاریم".....

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۰۶/۱۴
سیب سرخ

نظرات  (۱)

۱۴ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۲۷ احمدرضا فتاحی
زیبا بود و درس آفرین....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">